|
|
|
|
|
عشقی که به دیگران می دهیم یگانه چیزی استکه حفظ می کنیم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:11 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
بپیش ازین ها... فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلاپایه های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او اسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد برق شب طنین خنده اش سیل طوفان نعره ی طوفنده ااش هیچ کس از جای او اگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از این ها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود ان خدا بی رحم بود خشمگین خانه ی او در اسمان دو ر لز زمین بود اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از زمین از اسمان از ابر ها زود می گفتن این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش اتش است اب اگر خردی جوابش اتش است تا ببندی چشم کورت می کند تا شدی نزدیک دورت میکند کج گشودی دست سنگت میکند کج نهادی پای لنگت میکند تا خطا کردی عذابت میکند در میان اتش ابت میکند با همین قصه دلم مشغول بود خواب هایم خواب دیو غول بود خواب میدیدم که غرق آ تشم در دهان شعله های سرکشم در اردهایی خشمگین بر سرم باران گرز اتشین محو میشد ناله هایم بی صدا درطنین خنده ی خشم خدا... نیت من در نماز ودر دعاکار من بود وحشت از خشم خدا هر چه میکردم همه از ترس بودمثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب وهندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه.... تا که شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدم خوب و اشنا زود پرسیدم پدر این جا کجاست گفت : این جا خانه ی خوب خدا ست گفت این جا میشود یک لحظه ماند گوشه ی خلوت نماز ی ساده خواند با وضوئی دست و رویی تازه کرد با دل خود گفت گویی تازه کرد گفتمش پس ان خدای خشمگین خان اش این جاست؟این جا در زمین گفت اری خانه ی او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل ائینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور نشانش روشنی خشم نامی از نشانی های اوست حالتی از مهربانی های اوست قهر او از اتشی شیرین ترست مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنا میدهد قهر هم با دوست معنا میدهد هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهر او هم نشان دوستی است... تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و اشناست دوستی از من به من نزدیک تر از رگ گردن به من نزدیک تر ان خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد ان خدا مثل خیال خواب بود چون حبابی نقش روی اب بود می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست پاک بی ریا می توان با این خدا پرواز کرد سفره ی دل را برایش باز کرد چکه چکه مثل باران راز گفت میتوان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می توان درباره ی هر چیز گفت می توان شعری خیال انگیز گفت مثل این شعر روان و اشنا :پیش از این ها فکر می کردم خدا........... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:49 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
(( ارزش یابی کلمات )) سازنده ترین کلمه" گذشت " … آن را تمرین کن . پرمعنی ترین کلمه " ما "… آن را به کار ببند. عمیق ترین کلمه " عشق "… به آن ارج بنه . بی رحم ترین کلمه " تنفر"… از بین ببرش . سرکش ترین کلمه " هوس "… با آن بازی نکن . خودخواهانه ترین کلمه " من "… از آن حذر کن. ناپایدار ترین کلمه " خشم "… آن را فرو ببر. بازدارترین کلمه " ترس "… با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه " کار"… به آن بپرداز. روشن ترین کلمه " امید "… به آن امیدوار باش. سخت ترین کلمه " غیرممکن "… وجود ندارد. عاقلانه ترین کلمه " احتیاط " … حواست را جمع کن. زیباترین کلمه " راستی "… با آن روراست باش. دوستانه ترین کلمه " رفاقت "… از آن سوء استفاده نکن. و هدفمندترین کلمه " موفقیت "… پیش به سوی آن . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:47 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
سعي کن انچه را که دوست داري به دست آوري وگر نه مجبور ميشوي آنچه را که به دست مي آوري دوست داشته باشي. *****************
معنی دوستت دارم یعنی چه؟
( د ) : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام
می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند .
( و ) : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد .
( س ) : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی .
( ت ) : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم .
( ت ) : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست .
( د ) : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام .
( ا ) : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری .
( ر ) : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد .
( م ) : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:46 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
_________@@@@@@@@ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:44 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! ----------------------------------------------------------- گل نيست چنين سركش و رعنا ، كه تويي مه نيست بدين گونه فريبا ، كه تويي غم برسر غم ريخته ، آن جا كه منم دل برسردل ريخته ، آنجا كه تويی ----------------------------------------------------------- يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه ----------------------------------------------------------- من از تجربه های تلخ آموختم که هیچ شاخه ای از هیچ ساقه ای جدا نیست و هیچ ساقه ای از هیچ برگی راضی نیست...برگ از درخت دلخوره پاییز بهانه ای بیش نیست...پرنده همیشه بر درخت ثابت نیست...اما تو بی حاصل به خاک ایمان آوردی؟...میشه مثل یه قطره اشک منو از چشمهات بندازی...ولی من نمی تونم جلوی اشکم رو که از رفتن تو سرازیر شده بگیرم...ببین ..من یه دل دارم که کارش منت کشیدنه....تو مقصر نیستی خودم خواستم کنار آرزوهات اردو بزنم ----------------------------------------------------------- از کبوترپرسیدم : زندگی چیست؟ پرهایش را تکان داد و جواب نداد ازدریا پرسیدم:زندگی چیست؟ خروشید و جوابم را نداد ازآفتاب پرسیدم:زندگی چیست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسیدم:زندگی چیست؟ گفت: زندگی خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است ----------------------------------------------------------- ازش پرسيدم چقدر دوستم داري؟ گفت به اندازه شكوفههاي بهاري. و چه راست ميگفت چون شكوفههاي بهاري مهمون دو روز بودن ----------------------------------------------------------- روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشقها را همه با دور كمر ميسنجند خب، طبيعي است كه يك روزه به پايان برسند عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسند ----------------------------------------------------------- زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است ----------------------------------------------------------- تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم! ----------------------------------------------------------- در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار ا ز من خواستند تا اخرين خواسته ام را بگويم و ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم ----------------------------------------------------------- يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:42 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
خرد بر پایه دیدن و پژوهیدن استوار است نه بر پندار باقی و پیش داوری و شنیدن. کسی که بر قلب خود غلبه نکرد ، بر هیچ چیز غالب نخواهد شد. نیکی و سود خویش را در زیان دیگران مخواه. هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید و آنگاه اگر نیک آمد به پیروی از آن پردازید. فرزانگان هستند که درست بر می گزینند ، نه بداندیشان. نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند. فزون تر از تن زن ، دل و جان و روان او را در یابید و بر آن ارج نهید. تنها راه رستگار |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:41 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:39 توسط آفتاب
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم ساکن سرای سکوت شدم و صدره صابری در پوشیدم مرغی گشتم چشم او از یگانگی پر او از همیشگی در هوای بی چگونگی می پریدم کاسه ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد از تشنگی آن سیراب نشدم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 20:34 توسط آفتاب
|
|
||
|
|
|
|
|
شيشه ای می شکند... يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟ وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي تونستي نجاتم دهي بس که ديوار دلم کوتاهست هرکه ازکوچه تنهايي من مي گذرد به هواي هوسي هم که شده سرکي مي کشدومي گذرد نابینا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوری؟ تو که نمی بینی ! نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ... انگار نه انگار كه غمي بوده ... همه چيز فراموشت بشه! كاش..!! خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده، مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه وقتي دهکده اي مي سوزد همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي مي سوزد کسي حتي شعله اش را نمي بيند يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند گریه می کردم و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند دلم گرفته ... کاش مرحمي بودي براي دل خستم... اما افسوس .... که دردم بي درمان است ... كاش بودي تا دلم تنها نبود، تا اسير غصه ي فردا نبود آنقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست آخرين بار که اورا ديدم گردنبند صليبي به او هديه کردم گفت:من که دوستت ندارم پس چرا به من هديه مي دهي!؟ گفتم: بر سر هر گوري صليبي مي نهند اين صليب را بر گردنت بالاي قلبت بياويز زيرا انجا گورستان عشق من است تو که هم صدا نبودي چرا با بهونه موندي؟ چرا بعد آشنايي شعرعاشقونه خوندي؟ تو که همقدم نبودي به دو راهي ها رسيدي توي جاده جدايي بگو تا کجا رو ديدي؟ دوري،عشق هاي کوچک را از بين مي بره.ولي به عشق هاي بزرگ عظمت مي ده، مثل باد که يه کبريت و خاموش مي کنه ولي شعله هاي آتش را بزرگ تر مي کنه پيش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو.....شايد يه لحظه ديگه فرصته عاشقي بشي... دوباره يه شانس ديگه شانس شقايقي باشه شايد يه بار ديگه لحظه مجالمون بده ... گفتني رو بايد بگم ... گريه اگه امون بده ... هر وقت بعد از 120 سال رفتي اون دنيا خواستي از روي پل صراط رد شي بهت گفتن يکي حلالت نکرده .... بدون اون منم که مي خوام به اين بهونه يه بارهم كه شده ببينمت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:5 توسط آفتاب
|
|
||